رفتن به مهد کودک
چند روزی بود مامانم در مورد اینکه که دیگه بزرگ شدم وباید برم مدرسه باهام صحبت می کرد منم بعضی وقتها می گفتم میرم ، بعضی وقتها هم میگفتم نه من مدرسه رو دوست ندارم ، وقتی اینو میگفتم مامانم میگفت خوب می برمت مهد کودک اونجا دوست پیدا میکنی ، بازی میکنی ،شعر یاد میگیری ولی من تنها سوالم این بود که تو هم با من میای یا نه و مامانم هر بار میگفت نه اونجا جای بچه هاست و آدم بزرگارو راه نمیدن. خلاصه بالاخره آنروز آمد و مامانم دست منو گرفت وبرد مهد کودک چند دقیقه ای پیشم بود ولی بعد در حالی که من گریه می کردم، گفت زود زود می ام دنبالت و رفت. آنروز خیلی به من سخت گذشت وقتی مامانم آومد دنبالم تا مامانم را دیدم زدم زیر گریه . 
ولی الان دیگه فهمیدم که مامانم حتماً میاد دنبالم و کم کم دارم به مهد کودک علاقه مند میشم ، همین که مامانم رو میبینم از سیر تا پیاز اتفاقای توی مهد و براش تعریف میکنم ، مامانم اول خیلی از حرفامو باور نمیکرد و فکر می کرد از خودم می گم ولی وقتی دو ،سه بار در مورد چیزهایی که من میگم از مربیم سوال کرد فهمید که من دقیقاً اتفاقاتی که میفته رو تعریف می کنم. خلاصه اینکه مهد کودک جای خوبی من از وقتی میرم مهد کودک کلی شعرهای جدید یاد گرفتم، جند تا از سوره های قران هم یاد گرفتم (حمد -توحید-فلق- ناس)و کلی هم دوست پیدا کردم مثل هستی،هلنا،نیلوفر و..... تازه به زبان اینگلیسی هم حرف میزنم و دایم توی خونه با خودم میگم هاواریو ، وری وری تنکیو 


رفتن به مهد کودک 
